DPI Guide Forums-viewtopic-روی خوش طعم غرورت 

کاربر گرامی ورود شما را به سایت خیر مقدم عرض میکنیم. جهت استفاده از تمامی امکانات سایت باید عضو شوید. جهت عضویت اینجا را کلیک کنید.



DpiGuide.com
DPI Guide
ورود / ثبت نام
پنج شنبه 7 مرداد 1389
DPIGuide.Com :: مشاهده موضوع - روی خوش طعم غرورت

مشاهده موضوع بعدی
مشاهده موضوع قبلی
ارسال موضوع جدید   پاسخ دادن به این موضوع   تشکر کردن از تاپیک   Printer-friendly version
نویسنده پیام

sub
Gold User
Gold User


عضو شده در: 7 مهر 1387
پست: 364
blank.gif


امتیاز: 348
[وضعيت كاربر:آفلاین]

پستتاریخ: شنبه 20 مهر 1387 - 18:32 پاسخگویی به این موضوع بهمراه نقل قول بازگشت به بالای صفحه

Welcome to my kingdom!
...
و پاییز می آید به استقبال این روزهای ...
نشسته ام در آپارتمان 108 متری ام
که
با دستهای کوه
دو سلام فاصله دارد!
درخت های این حوالی ، به عطسه های پاییز خیلی خیلی حساس هستند!
درخت پشت پنجره آشنا را جا گذاشتم در روزهای دور!
نمی توانست کنار بیاید با این روزگار مرتفع ...!
با سونامی تنهایی و سکوت!
...
Loneliness is my best friend!
Im not joking!
I … am … serious!

می بینی دراین ارتفاع زندگی، به کجای جغرافیای باور رسیده ام؟!
به خودم می گویم:
بی خیال نوشتن!
بی خیال نوشتن!
بی خیال تو...! بی خیال توی بی خیال!
...
عزیزم!
هیچ اتفاقی نمی افتد!
همانطور که تا به امروز نیفتاده است!
اگر من بی خیال تو بشوم،
اگر تو خودت را از من دریغ کنی،
اگر من به دریغ کردن های تو لج کنم
و
بی خیالت شوم(حتی در ظاهر!)،
اگر... اگر... و اگر هزار تا اگر دیگر جا خوش کنند در زندگی مان،
هیچ اتفاقی نمی افتد برای درخت های این حوالی
که
به عطسه های پاییز خیلی خیلی حساس هستند!
فقط من فرسوده میشوم در یک آپارتمان 108 متری
فقط تو پیر میشوی در...
فقط نامنتظر تر از دوست داشتن مان، مرگ سلامی می کند به یک لحظه!
فقط در قرن های آینده
یک حسرت در دل تو
یک داغ در دل من
می ماند تا هزار بار به دنیا آمدن و رفتن مان!
من نمیدانم باردیگر که به دنیا بیایم
لبخند گرم تو، کجای زندگی من پرسه میزند.
تو نمیدانی که دردنیاهای بعد، من در بطن کدام ثانیه بودنت ایستاده ام.
ببین؟!؟!
...
Can you hear me?
تو که میدانی من چقدر دوستت دارم!
تو که میدانی من تو را ترجیح داده ام به...
بگذریم!
تو که میدانی؟!
Come on!
پس حرف حساب بهانه هایت چیست؟!
What!?

بگذریم عزیزم!
سلام مرا به روزهای تعلل ات برسان!
روی خوش طعم غرورت را ببوس!
لج بازی های من هم سلام بلند بلند می رساند!
وعدهُ دیدارمان باشد راس ساعت پشیمانی بی چاره!!!
"بی شک
او بی من هم خواهد زیست
من نیز بی او به یقین خواهم زیست
لیک در این میان
زندگی
این خود زندگی ست که لب چشمه عطشناک می ماند..."
(واراند)

منبع: Success magazine

_________________
منتظر هیچ دستی ...
در هیچ جای این دنیا نباش!
اشک هایت را با دست های خودت،
با همین دستمال چرک تنهایی پاک کن.
خواندن مشخصات فردی ارسال پیام شخصی ارسال email
تشکرها از این تاپیک
edvard(شنبه 20 مهر 1387 - 18:58), melisa(شنبه 20 مهر 1387 - 19:40), Stunt(شنبه 4 آبان 1387 - 00:15), elahe(دوشنبه 4 آذر 1387 - 15:32), sub از این تاپیک تشکر میکنم 

edvard
Forum Moderator
Forum Moderator


عضو شده در: 1 آبان 1386
پست: 395
محل سکونت: Tehran blank.gif


امتیاز: 134
[وضعيت كاربر:آفلاین]

پستتاریخ: شنبه 20 مهر 1387 - 19:05 پاسخگویی به این موضوع بهمراه نقل قول بازگشت به بالای صفحه

sub عزیز زیبا بود
من که لذت بردم Embarassed
انگار یه جورایی به آدم طعنه می زنه که زندگی را جدی تر بگیریم
این خود زندگی ست که لب چشمه عطشناک می ماند..." Embarassed Embarassed
من هیچگاه زندکی رو آنطور که باید جدی نگرفتم Sad Sad
خواندن مشخصات فردی ارسال پیام شخصی

Calm
Forum Moderator
Forum Moderator


عضو شده در: 6 شهریور 1386
پست: 928
blank.gif


امتیاز: 313
[وضعيت كاربر:آفلاین]

پستتاریخ: شنبه 20 مهر 1387 - 20:25 پاسخگویی به این موضوع بهمراه نقل قول بازگشت به بالای صفحه

خیلی حال کردم خیلی زیبا بود

_________________
عمار پتکی
در نبود آنچه که من نیستم, آنچه که هستم نیست
آنگاه که نمادی از امید در فنجان قهوه ات نمی بینی وآنگاه که در طالع این ماهت نیز خبری از معجزه نیست بدان که خداوند همه چیز را به دست خودت سپرده تا بهترين را به ارمغان بياوري
خواندن مشخصات فردی ارسال پیام شخصی شناسه عضویت در Yahoo Messenger

yase-sepid
Gold User
Gold User


عضو شده در: 20 شهریور 1386
پست: 465
محل سکونت: تهران

امتیاز: 988
[وضعيت كاربر:آفلاین]

پستتاریخ: شنبه 20 مهر 1387 - 21:21 پاسخگویی به این موضوع بهمراه نقل قول بازگشت به بالای صفحه

Sub ته ته زيبايي بود Embarassed Embarassed Embarassed
شديدا مشتاق ديدن شعرهاي جديدي از شما هستم
خواندن مشخصات فردی ارسال پیام شخصی ارسال email

sub
Gold User
Gold User


عضو شده در: 7 مهر 1387
پست: 364
blank.gif


امتیاز: 348
[وضعيت كاربر:آفلاین]

پستتاریخ: دوشنبه 22 مهر 1387 - 13:02 پاسخگویی به این موضوع بهمراه نقل قول بازگشت به بالای صفحه

به به ببین کیا رو توی این تاپیک میبینم Cowardوedvard
yase-sepid ، من این شعررو ننوشتم از مجله برداشتم که چون زیبا بود گذاشتم،حتما شعرهای زیبایی رو برات میزارم که حالشو ببری Embarassed

_________________
منتظر هیچ دستی ...
در هیچ جای این دنیا نباش!
اشک هایت را با دست های خودت،
با همین دستمال چرک تنهایی پاک کن.
خواندن مشخصات فردی ارسال پیام شخصی ارسال email

edvard
Forum Moderator
Forum Moderator


عضو شده در: 1 آبان 1386
پست: 395
محل سکونت: Tehran blank.gif


امتیاز: 134
[وضعيت كاربر:آفلاین]

پستتاریخ: دوشنبه 22 مهر 1387 - 18:24 پاسخگویی به این موضوع بهمراه نقل قول بازگشت به بالای صفحه

sub عزیز
ما همیشه از تاپیک های جالب و زیبا استقبال می کنیم Embarassed Embarassed
ما همه با هم دوست هستیم واگر حرفی هم زده میشه همش جنبه ی
شوخی داره و بس Sad Sad
موافق نیستید؟؟؟ :frown: :frown: :frown:
خواندن مشخصات فردی ارسال پیام شخصی

sub
Gold User
Gold User


عضو شده در: 7 مهر 1387
پست: 364
blank.gif


امتیاز: 348
[وضعيت كاربر:آفلاین]

پستتاریخ: سه‌شنبه 23 مهر 1387 - 11:06 پاسخگویی به این موضوع بهمراه نقل قول بازگشت به بالای صفحه

edvard عزیز
عجبا من کی ناراحت شدم که این بار دومم باشه ؟! اصلا باعث افتخاره منه که تو رو توی این تاپیک میبینم(خوب شد Very Happy )
من حتما باید یه تاپیک اصطلاحی برای تو بزارم قربون، اینجوری نمیشه Exclamation :happsmi:

_________________
منتظر هیچ دستی ...
در هیچ جای این دنیا نباش!
اشک هایت را با دست های خودت،
با همین دستمال چرک تنهایی پاک کن.
خواندن مشخصات فردی ارسال پیام شخصی ارسال email

sub
Gold User
Gold User


عضو شده در: 7 مهر 1387
پست: 364
blank.gif


امتیاز: 348
[وضعيت كاربر:آفلاین]

پستتاریخ: شنبه 27 مهر 1387 - 13:19 پاسخگویی به این موضوع بهمراه نقل قول بازگشت به بالای صفحه

کسی ما را نمی پرسد کسی تنها يی ما را نمی گريد
دلم در حسرت يک دست
دلم در حسرت يک دوست
دلم در حسرت يک بی ريای مهربان مانده است
کدامين يار ما را می برد تا انتهای باغ بارانی
کدامين آشنا آيا به جشن چلچراغ عشق دعوت می کند ما را
و اما با تو ام ای آنکه بی من مثل من تنهای تنهايی
تو که حتی شبی را هم به خواب من نمی آيی
تو حتی روزهای تلخ نامردی
نگاهت التيام دستهايت را دريغ از ما نمی کردی
من امشب از تمام خاطراتم با تو خواهم گفت
من امشب با تمام کودکی هايم برايت اشک خواهم ريخت
من امشب دفتر تقويم عمرم را به دست عاصی دريای نا آرام خواهم داد
همان دريا که می گفتی تو را در من تجلی می کند ای دوست
همان دريا که بغض شکوه ها يم در گلوی موج خيزش زخم بر ميداشت
واما با تو ام ای انکه بی من مثل من تنهای تنهايی
کدامين يار ما را می برد تا انتهای باغ بارانی . . .

برگرفته از سایت دفتر عشق

DpiGuide.Com


DpiGuide.Com

DpiGuide.Com


DpiGuide.Com

_________________
منتظر هیچ دستی ...
در هیچ جای این دنیا نباش!
اشک هایت را با دست های خودت،
با همین دستمال چرک تنهایی پاک کن.
خواندن مشخصات فردی ارسال پیام شخصی ارسال email

sub
Gold User
Gold User


عضو شده در: 7 مهر 1387
پست: 364
blank.gif


امتیاز: 348
[وضعيت كاربر:آفلاین]

پستتاریخ: جمعه 3 آبان 1387 - 14:42 پاسخگویی به این موضوع بهمراه نقل قول بازگشت به بالای صفحه

پاییز دل می برد

DpiGuide.Com

دلم هوای بارانی است، پاییز دل می برد باز، و من زیر این آسمان بی چتر، خیسم. کسی ، جایی، منتظر است!
دلم سمت اوست!
تو کیستی که تو را می شنوم؟!
کسی در اتاق تنهایی اش در انتظار معجزه بی تاب است!
صدای قلبش را می شنوم . به عکس روی دیوار، خیره مانده هنوز!
به یاد می آورد آن روزهای پیشین را، یک لحظه مکث، و حال ثبت در یک قاب چوبی!
اما امروز خودش را به یاد نمی آورد، چه زود گذشت!
موهای سفید لابه لای موهای سیاه، گواه عبور زمان اند!
دلم در خیابان های شهر، گم شده. کجایی؟
ای تو که می خوانی ام؟
آیا کسی هست که به من کمک کند؟!
سمت صدا می روم، باد همراهی ام می کند. نفس نفس، پیش می رویم.
ماه شب چهارده زیر ابرها پنهان است، می دانم به من خیره شده و می پرسد این مجنون شبزده کیست؟!
همه کوچه ها را خط به خط ، خط می زنم تا نام ستاره ای بر تخت سینه یک دیوار، در یک کوچه بن بست!
نبضم تندتر می زند و صدای قدم های مشتاق دلم، سمت او می بردم.
کسی در اتاق تنهایی اش، نشسته!
رو به آیینه زل زده و من او را دیدم که شبیه خودم بود.
چشم های جست و جوگرش، روح آیینه را می کاوند، به آن که آمده از راه، می گوید:
" تو کیستی که مرا می پایی؟! آیینه خاموش است ولی کسی هست!"
دوباره می پرسد:
" چه کسی با من است؟ حرف بزن! اما باز صدایی نمی شنود"
این بار می گوید : دلم می لرزد، پشت میز کارش ، میان انبوهی از کتاب و کاغذ و روزنامه، به من نگاه می کند. یک خبر تازه!
نمی شناسمش!
چشم هایش شبیه پرنده عجیبی است که گویی سال هاست از قله بلندی، که برآن آشیانه دارذ، به زمین نگاه نکرده است.
باز می پرسد کیستی و دلم بی تردید می گوید :
"منم! لحظه حال!"
نفس بکش و مرا لمس کن!
نرم و آهسته به سراغت آمدم، تا تو مرا ملاقات کنی، آمدم تا بگویم، بی تاب نباش!
منتظر نمان!
تردید نکن،
تو تنها در لحظه حال، می توانی!
گفت:
" من خسته ام. پر از خاطره های خوشی که دود شدند، رویاهایی که حرام شدند، من امیدم را گم کرده ام، چه طور می توانم، آغاز کنم وقتی که نمی دانم پایان کجاست!؟"
گفتم:
" پایانی نیست! دم به دم آغاز است! لحظه به لحظه آفرینش است و حیات! عبوری نیست، جز تصور تو! هر چه هست حضور است ! و بس!"
گفت:
" من حضوری نمی بینم جز آن چه گذشته است ، عمر من! خاطراتم! عزیزانم! آرزوهایم! همه کوچه ها ، بن بست اند! گذشته مرا از پای درآورده و آینده ام تاریک است!"
گفتم:
" از کوچه های بن بست بیرون بیا ، این کوچه های تنگ، مسیر هدایت اند. رد پای تو به سمت طرح آرمانی توست. هرراهی را که رفته ای و ره به جایی نبرده ای، پیامت داده که این مسیر گذرگاه تو نیست،راه دیگری برگزین! تو همواره در حال کشف اسرار روح خودی و دراین وادی بارها به زمین خورده ای و دوباره بر می خیزی به سایه ها توهم اند و حقیقت جای دیگری است ، به کسانی دلبسته می شوی که شاید مجروحت کنند، ولی همه آنان برای آن آمدند که به تو بگویند جنس عشق، این نیست، به دنبال عشق حقیقی باش، رها از هر قیدی. همه حوادث تو را پیش می برند تا عاقبت بتوانی بی غلط بنویسی. بی تردید بدانی، بی خواهش بیابی!"
گفت:
"اما من بسیار خطا کرده ام."
گفتم:
" پس اگر مشتاق باشی بسیار به راه نجات نزدیک تری. مثل مسافری که ساعت ها در تاریکی راه رفته و به روشنی نزدیک تر است. صدای رهنمای درون را بشنو، در پس هر پدیده ای، نیرویی هوشمند حاضر است تا در ذهن تو فریاد اعتراض و مشغله است، تو صدای مهربانش را نمی شنوی!"
تصور کن کنار برکه ای نشسته ای، قلاب ماهیگیری ات در آب است ماهی ها یک به یک به طمع طعمه تو به قلاب می آویزند و تو شکارشان می کنی!
ذهن ، ماهیگیر است
و طعمه ای که تو برسر قلاب می کنی ترس های توست ،
ماهی آگاهی است
تو لحظه به لحظه با طعمه ترس، ماهی های آگاهی را صید می کنی و از رودخانه که مامن آن هاست دور می کنی و جانشان را می گیری!
رودخانه روح توست که ماهی های آگاهی در آن شناورند ،
ذهن تو به جای خوراک دادن به ماهی های آگاهی آن ها را با طعمه ترس شکار می کند و پس از مدتی روحت احساس تنهایی و پوچی خواهد کرد!
یکی از طعمه های ذهن تصویر او از گذشته و ترس از آینده است. زمانی که تو در گذشته زندگی می کنی قدرت عمل در زمان حال را از دست می دهی چرا که افسوس ها و حسرت های گذشته یا دلواپسی ها و ترس هایت از آنچه تا به امروز بر گذشته است قدرت عمل در زمان حال را از تو سلب می کند و زمانی که به آینده خیره می مانی، هر عملی رابه زمان بعد موکول می کنی و در انتظار لحظه های بعد قدرت عمل در اکنون رااز دست می دهی.
تو برای عمل کردن، فقط لحظه حال رادر اختیار داری و روح هستی فقط درزمان حال عمل می کند، تغییر می دهد و تحول ایجاد می کند.
نگاه کن!
همه آنچه تابه امروز تو انجام داده ای، همه اشیاء و اسبابی که در اطراف توست میز، قلم، دفتر، کتاب، همگی حاصل خلق در زمان خودند!
هر اکتشافی، اختراعی، شعری، ترانه ای، آهنگی، نقشی، محصول زمان حال خود است.
هر بذری درزمان حال خود کاشته و درزمان حال خود برداشت می شود. تنها فرصت تو برای تغییر و تحول آفرینش و خلاقیت، اعتماد و امید، و تنها امکان تو برای جذب نیروهای خیر و دفع شر و اتصال به منبع لایزال الهی، و تنها زمان تو برای اعجاز و اقتدار و عمل درزمان حال است! اقتدار این لحظه ناب رادریاب!
به من خیره شد!
برقی آشنا در نگاهش بود!
می شناسمت!
گفت:
"توکیستی؟!"
گفتم:
" فرصت."
مرا شکار کن. یا درمن زندگی کن. همراه هرقدمم پیش بیا و نترس از تجربه کردن و افتادن و زخم خوردن!
مرا بنویس!
من ساحتی هستم که تو میتوانی دل نوشته هایت را بیافرینی!
گفت:
"چگونه اتصال بازمان حال را حفظ کنم؟! ذهن، مرا این سو و آن سو می کشاند. مدام با تصاویرش مرا می رباید."
گفتم:
"با اتصال به جادوی عشق ، خود برترت را دوست بدار ، همان بخشی که هدیه خالق به توست. همان امانتی که تو تاب آوردی! همان نشانی که پروردگارت با آن درود فرستاد و به خود آفرین گفت. همان خودی که مسوول خود است. خودی که از هر غیر اوست، عبور می کند.همان خودی که به هیچ نیرویی جز ذات پاک الهی متکی نیست!عشق را بازشناس! عشق شکستن قالب هاست، عشق پایان فاصله هاست ،عشق رد صلاحیت قافیه هاست."
وزن بودنت را بنواز، آواز روحت را بخوان، آن نقطه ، نقطه فهم و ادراک است. جایی که حس تو را پیش می برد و دل هدایتت می کند.
جایی که تو از عصر تردید، تا قاف قله یقین پر می کشی و با خود درلحظه ، ملاقات میکنی، خودی که رمز عبور از دل تاریک ترس هاست!
خودی که مجالی در ازدحام پرتشویش نقش هاست و رویایی درانتظار ظهور است. با طلب لحظه به لحظه ات!
لحظه حال را هضم کن. آنچه هضم میشود جذب می شود، آنچه جذب می شود نیرو و قدرت می آفریند و آن نیرو تو را به پیش می برد ،
حالا نگاه کن:
" دلم می نویسد، برای آن که روبه رویم نشسته است و حال این خطوط رابرایش می خوانم درفضایی سیال و رها، نگاهم می کند و می بیند میان من و او هیچ فاصله ای نیست. می پرسم، من آیینه ام یا او، نمی دانم ولی هر دو به هم زل زدیم! او می تواند یا من ، نمیدانم فقط می دانم که می توانیم او طلب کرده یا من! نمی دانم فقط می دانم که مشتاقیم! او مرا یافته یا من، نمی دانم فقط می دانم، یافتیم."
حال خوشی است. نشسته عطر تنت بر تنم در این لحظه نفس می کشم، حالا بگو من چگونه از من رها شوم که جان بوی تو گرفته است.
کسی در کوچه های ابری بارانی می خواند. پنجره را می گشایم پاییز بی دعوت وارد می شود من در لحظه حال بر میخیزم آرام و صبورم به همه چیز نگاه می کنم ، قلم را بر می دارم با یک کاغذ سفید بی خط، قصد می کنم و می نویسم:
دلم هوای بارانی است، پاییز دل می برد باز و من زیر این آسمان بی چتر بدنبال یک کوچه بن بستم تا از انتهای آن به وسعت خوش بختی پر بزنم.
یکی مرا دید ،
یکی مرا نوشت،
یکی مرا صدا زد،
و زیر بارانی که هم اینک بی امان می بارد باز هم صدای او ... صدای او ... صدای او.

DpiGuide.Com


DpiGuide.Com

_________________
منتظر هیچ دستی ...
در هیچ جای این دنیا نباش!
اشک هایت را با دست های خودت،
با همین دستمال چرک تنهایی پاک کن.
خواندن مشخصات فردی ارسال پیام شخصی ارسال email

Calm
Forum Moderator
Forum Moderator


عضو شده در: 6 شهریور 1386
پست: 928
blank.gif


امتیاز: 313
[وضعيت كاربر:آفلاین]

پستتاریخ: جمعه 3 آبان 1387 - 16:28 پاسخگویی به این موضوع بهمراه نقل قول بازگشت به بالای صفحه

به به
بببه به
Very Happy

_________________
عمار پتکی
در نبود آنچه که من نیستم, آنچه که هستم نیست
آنگاه که نمادی از امید در فنجان قهوه ات نمی بینی وآنگاه که در طالع این ماهت نیز خبری از معجزه نیست بدان که خداوند همه چیز را به دست خودت سپرده تا بهترين را به ارمغان بياوري
خواندن مشخصات فردی ارسال پیام شخصی شناسه عضویت در Yahoo Messenger

edvard
Forum Moderator
Forum Moderator


عضو شده در: 1 آبان 1386
پست: 395
محل سکونت: Tehran blank.gif


امتیاز: 134
[وضعيت كاربر:آفلاین]

پستتاریخ: جمعه 3 آبان 1387 - 19:53 پاسخگویی به این موضوع بهمراه نقل قول بازگشت به بالای صفحه

زیبا بود
واقعا لذت بردم Embarassed Embarassed Embarassed

_________________
زهرا رزاق دوست راد
همیشه واسه گفتن دیر میشه...
تكون نخور يه لحظه ي ديگه توي رفتن بمون تا اين نفس بريدگي حك بشه روي خاطره .....كنار دلواپسي تقدير لبخندي بزن كه دل دل و دلشوره از آينده رويا بره.


خواندن مشخصات فردی ارسال پیام شخصی

sub
Gold User
Gold User


عضو شده در: 7 مهر 1387
پست: 364
blank.gif


امتیاز: 348
[وضعيت كاربر:آفلاین]

پستتاریخ: دوشنبه 6 آبان 1387 - 14:10 پاسخگویی به این موضوع بهمراه نقل قول بازگشت به بالای صفحه

ای مهربان به مهمانی دل بیا ...

روزی دوستی از جنس محبت و کمی ابریشم
با کسی در راهی هم سفر بود
که زیر لب می خواند ...
کاش می شد بارانی
بر شیشه دل تنهای کسی
خط آبی می شد...
بوسه بر مردم دیده می زد
که تاری اش بهانه ای جز اشک شوق ندارد ...
کاش می شد نسیمی
این دل خسته ما را می برد
می نشاند بر پر آن شاپرکی
که همه شوقش از باران، قطره آبی است
در دل گل ، تا بنوشد با ناز ...
از او پرسید: آیا تو واقعا خسته و تنهایی؟
و شنیده بود : البته آیا تو می توانی کمکم کنی؟
دوست ابریشمی با محبت سر تکان داده و گفته بود :
من به تو آینده ای روشن را نوید می دهم، اما خودت باید راه زندگی ات را پیدا کنی.
منتظر زمان کامل و بی نقص بودن، تو را از انجام هر کاری باز می دارد.
و تو باز هم به آرزویی دست یافتنی به خاطر این توهم دور می مانی...
از تلاش کردن نترس، از دست روی دست گذاشتن واهمه داشته باش.
سختی ها باعث رشد تو خواهند شد، تجربه می اندوزی و شیوه زندگی جدیدی را برای خودت خلق می کنی.
از دوست کمک بخواه ... اما سنگینی بارت را به او نسپار
آن کس پرسیده بود : چرا؟
و ابریشمی گفته بود:
زیرا او تو را دوست دارد و در ضمن بار خودش را ...
این باعث می شود حرف و بار تو را بر زمین بگذارد و از این که او را نفهمیدی برنجد ، در نتیجه تنها می مانی و ...
اگر کاری هست که می توانی الان انجام دهی دست روی دست نگذار به نفس اجازه نده روز خوب دیگری را از تو بگیرد
باور کن همیشه کاری هست که بتوانی انجام دهی ، مهم این است که باور کنی جرات و جسارت داری و منتظر شرایط عالی نباش
خودت همت کنی و آن را بسازی
زیرا شرایط به وجود می آیند، آن ها فی النفسه وجود ندارند.
زمانی که وقت را تلف نکنی، به بهانه ها قدرت ابراز ندهی، تسلیم دشواری ها نشوی یاد خواهی گرفت با کمی تلاش بیشتر
به سوی آرزویت هدایت شوی ...
دوست ابریشمی با خود اندیشید : اما به راستی فایده این همه عذر و بهانه چه خواهد بود؟
چرا مدد را از برون می طلبیم در صورتی که عشق الهی، آن را در درون ما به ودیعه نهاده ...
و به راه افتاد در حالی که سکوت، چون هاله ای زیبا او را دربر گرفته بود ...

DpiGuide.Com


DpiGuide.Com

_________________
منتظر هیچ دستی ...
در هیچ جای این دنیا نباش!
اشک هایت را با دست های خودت،
با همین دستمال چرک تنهایی پاک کن.
خواندن مشخصات فردی ارسال پیام شخصی ارسال email

sub
Gold User
Gold User


عضو شده در: 7 مهر 1387
پست: 364
blank.gif


امتیاز: 348
[وضعيت كاربر:آفلاین]

پستتاریخ: شنبه 11 آبان 1387 - 19:09 پاسخگویی به این موضوع بهمراه نقل قول بازگشت به بالای صفحه

ادامه بده

این جا با هم ایستاده ایم،
ملبس به رنج هامان،
بدن هامان پوشیده از زخم
جراحاتی است که نطلبیده بودیم شان
یا سزاوار شان نبودیم.
اکنون چه؟
نمی توانیم به عقب باز گردیم و زندگی های مان را دوباره از سر گیریم.
نمی توانیم معصومیت هایی را که از دست دادیم شان دوباره بدست آوریم.
یا غم هایی را که احساس کردیم به شادی و خوشی مبدل سازیم.
اما می توانیم از همین جا ادامه دهیم
پس بیا آغاز کنیم.
دستانت را به سویم آور،
چشمانت را ببند.
بگذار اندوه برود،
چرا که به دیروز تعلق دارد
و بیا ادامه دهیم.
زمین سخت زیر پاهای مان است.
و خورشید بر صورت مان گرم می تابد فرشته آسمانی نظاره گر جهد و تلاش مان
بدان که لبخند می زند
و برای مان توان و قدرت می فرستد.
دوستان من نمی توانیم بمانیم و به عقب بنگریم
مبادا قدم های مان متزلزل شوند.
باید به جلو نگاه کنیم
چشم ها را خوب باز کنیم
و به راه رفتن ادامه دهیم
محکم باش و مگذار از توان بیفتی
تنها نمی روی
من نیز تنها قدم بر نمی دارم.

باربارا آلدریچ/مرضیه عشقی

DpiGuide.Com


DpiGuide.Com

_________________
منتظر هیچ دستی ...
در هیچ جای این دنیا نباش!
اشک هایت را با دست های خودت،
با همین دستمال چرک تنهایی پاک کن.
خواندن مشخصات فردی ارسال پیام شخصی ارسال email

Calm
Forum Moderator
Forum Moderator


عضو شده در: 6 شهریور 1386
پست: 928
blank.gif


امتیاز: 313
[وضعيت كاربر:آفلاین]

پستتاریخ: شنبه 11 آبان 1387 - 20:13 پاسخگویی به این موضوع بهمراه نقل قول بازگشت به بالای صفحه

دوستان من باز هم یک ایده دارم Sad Very Happy
البته نمی دانم چقدر دوستان باهاش موافقند
من می گم اگر دوستان دست نوشته ای از خودشان دارن اینجا قرار بدن

_________________
عمار پتکی
در نبود آنچه که من نیستم, آنچه که هستم نیست
آنگاه که نمادی از امید در فنجان قهوه ات نمی بینی وآنگاه که در طالع این ماهت نیز خبری از معجزه نیست بدان که خداوند همه چیز را به دست خودت سپرده تا بهترين را به ارمغان بياوري
خواندن مشخصات فردی ارسال پیام شخصی شناسه عضویت در Yahoo Messenger

Calm
Forum Moderator
Forum Moderator


عضو شده در: 6 شهریور 1386
پست: 928
blank.gif


امتیاز: 313
[وضعيت كاربر:آفلاین]

پستتاریخ: شنبه 11 آبان 1387 - 22:19 پاسخگویی به این موضوع بهمراه نقل قول بازگشت به بالای صفحه

هوا ابریست بوی نم باران بوی کاج های خیس می پیچد در هوای سرد پاییزی .
غم تنهائی غریبی همانندلایه ی مه ای نزدیک,سطح زمین را پوشانده.
چاله ها ی اب اینجا و انجا به چشم می خورد و من اینجا درغربت خانگی ام نشسته ام تنها و به تو می اندیشم,خدایم.
خداوندا هوای غریبیست عظمتت بیش از همیشه حس می شود در شکوه این ابرهای خاکستری باران زا...
خداوندا باز یاد تو هم چون نوای ملایمی وجودم را فرا میگیرد...باز لبریز ارامش میشوم باز شوق سر میرود از سرای چشمانم باز مهر خفته ای سر بلند می کند در اعماق جنگل تاریک قلبم باز صدای غرش رعد اسای اذرخش عشقت بند بند وجودم را می لرزاند در این صبح نیمه تاریک.
پروردگارم , خدای اسمانها و زمین, ببین که یادت در من چه می کند...ذکرت لبانم را طعم شراب میدهد...نگاهت مستم می کند و عطرت که در هوا موج می زند دیوانه ام می سازد.کو بالهائی که با ان بتوانم در اغوش بیکران اسمان فرو روم غرق شوم در دریای حضور تو...قلبم را با همه ی تپشهایش با همه ی جاری خونهای سرخش را کاش میتوانستم برای همیشه در استان نگاهت بگذارم تا انقدر بتپد که با تو یکی شود.
به تو می اندیشم,عطر محبتت در قلبم جاری می شود اشک می شکفد در زلال چشمانم
به تو می اندیشم و رها می شوم از هر انچه زنجیر ناپیداست بر بالهای ارزویم.
به تو می اندیشم وجودم شوق وجودت را لبریز می سازد در استانه ی حنجره ام...به تو می اندیشم بار الهی معشوق جاودانه...معبود هجران دیده...به تو می اندیشم روحم با حلاوتی پر نشاط در هم می امیزد, نفسم تنگ می شود در این سینه ی گر گرفته از لهیب عشقت.
خدایم خدایم...جاری می شوم در لفاف نرم و ارام مواج یادت, پر می زند اندیشه هایم در هوای اهورائی بارگاهت...
شکوه نگاهت خرد می کند شکنندگی استخوانهای این جسم نحیف را, عصیان روحم را دامن می زند در این وادی اسارت.
به تو می اندیشم و از همیشه بهترم به توکه می اندیشم گوئی در جهانی دیگرم.

_________________
عمار پتکی
در نبود آنچه که من نیستم, آنچه که هستم نیست
آنگاه که نمادی از امید در فنجان قهوه ات نمی بینی وآنگاه که در طالع این ماهت نیز خبری از معجزه نیست بدان که خداوند همه چیز را به دست خودت سپرده تا بهترين را به ارمغان بياوري
خواندن مشخصات فردی ارسال پیام شخصی شناسه عضویت در Yahoo Messenger

edvard
Forum Moderator
Forum Moderator


عضو شده در: 1 آبان 1386
پست: 395
محل سکونت: Tehran blank.gif


امتیاز: 134
[وضعيت كاربر:آفلاین]

پستتاریخ: یکشنبه 12 آبان 1387 - 00:38 پاسخگویی به این موضوع بهمراه نقل قول بازگشت به بالای صفحه

coward, این متن از نوشته های خودتونه؟؟؟ Question Question Question
اگه اینطوره باید بگم زیبا بود Embarassed Embarassed Embarassed
اگه نیست هم باید بگم ممنون از متن زیبایی که آوردی Surprised

نقل قول:

دوستان من باز هم یک ایده دارم
البته نمی دانم چقدر دوستان باهاش موافقند
من می گم اگر دوستان دست نوشته ای از خودشان دارن اینجا قرار بدن


البته می خواستم بگم منم با نظر شما موافقم

_________________
زهرا رزاق دوست راد
همیشه واسه گفتن دیر میشه...
تكون نخور يه لحظه ي ديگه توي رفتن بمون تا اين نفس بريدگي حك بشه روي خاطره .....كنار دلواپسي تقدير لبخندي بزن كه دل دل و دلشوره از آينده رويا بره.


خواندن مشخصات فردی ارسال پیام شخصی

edvard
Forum Moderator
Forum Moderator


عضو شده در: 1 آبان 1386
پست: 395
محل سکونت: Tehran blank.gif


امتیاز: 134
[وضعيت كاربر:آفلاین]

پستتاریخ: یکشنبه 12 آبان 1387 - 00:51 پاسخگویی به این موضوع بهمراه نقل قول بازگشت به بالای صفحه

جا داره در ادامه ی متن زیبایی که coward آورده بود و در مورد خداوند بود این
رباعی را از شیخ ابوسعید ابی الخیر تقدیم شما وهمه ی عاشقان حقیقی خداوند کنم:


جسمم همه اشک گشت وچشم بگریست

در عشق تو بی جسم همی باید زیست

از من اثری نماند این عشق زچیست؟

چون من همه معشوق شدم عاشق کیست؟

_________________
زهرا رزاق دوست راد
همیشه واسه گفتن دیر میشه...
تكون نخور يه لحظه ي ديگه توي رفتن بمون تا اين نفس بريدگي حك بشه روي خاطره .....كنار دلواپسي تقدير لبخندي بزن كه دل دل و دلشوره از آينده رويا بره.


خواندن مشخصات فردی ارسال پیام شخصی

sub
Gold User
Gold User


عضو شده در: 7 مهر 1387
پست: 364
blank.gif


امتیاز: 348
[وضعيت كاربر:آفلاین]

پستتاریخ: پنج‌شنبه 16 آبان 1387 - 15:41 پاسخگویی به این موضوع بهمراه نقل قول بازگشت به بالای صفحه

به دلم خوش آمدی!

چه خوش است حال آن کس که پیش از تماشای بهاری، پاییز را دیده باشد
و پیش از چشیدن شهد وصالی ، زهر هجر را به کامش ریخته باشند .
چه خوش است حال آن کس که پیش از دیدن نکورویی، زشت خویی را ملاقات کرده باشد
و پیش از شنیدن آوای دل کوکی، ناکوکی را شنیده باشد!
چه خوش است حال آن کس که پیش از صبر از خشم تازیانه ها خورده باشد
و پیش از برخاستن و ایستادن از راه افتاده باشد ،
چه خوش است پیش از تندرستی درد را لمس کرده باشد
و پیش از دریافت ، طلب کرده باشد!
چه خوش است حال آن کس که پیش از خنده گریسته باشد
و پیش از پاسخ پرسیده باشد.
چه خوش است حال آن کس که پیش از زنده بودن مرده باشد
و پیش از گفتن و نوشتن، سکوت کرده باشد
و پیش از دیدن ندیده باشد.
چه خوش است حال آن کس که پیش از خواستن و تصور کردن بی نیاز باشد
و پیش از دانستن ، ندانسته باشد
و پیش از شیرینی، تلخ بوده باشد
و پیش از رهایی و آزادی در حبس بوده باشد.
چه خوش است پیش از پختگی خام بودن
و پیش از روشنایی در تاریکی غرق شدن!
ای موزون کننده نغمه ها، چه خوش است این زخمه ای که بر دوتار وجودم می زنی!
چه خوش می نوازی جان و تن را به هم می آمیزی،
چه خوب زیر و بم ها و میان پرده های روح را می شناسی
نه از فرود تهی می شوی وخود را می بازی ،
نه از فراز از مدار بیرون می شوی و فریب خویش می خوری!
این دستی که می نوازد، بالای دست هاست،
این آوای روح است که به دنبال هم نوا شدن با ملودی سحرانگیز کیهانی است.
این امواج مواج و خروشان بالا و پایین می شوند تا عاقبت در مرکز این اقیانوس عظیم به اعماق می رسند
جایی که هر چه هست شگفتی است.
در این شب از نیمه شب گذشته، حال من چنین است.
ای آن که می خوانی ام من و تو در مدار الهی می گردیم و در ساحت عشق الهی محرمیم!
به دلم خوش آمدی!
ای معنی تازه!
مثل یک میوه نوبرانه دراین شب به یقین من ، روشن ، وسوسه ام می کنی،
تو را نچیدم چرا که تلخی صبر را بسیار چشیدم.
صبر کردم و عطش و گرسنگی ام را تاب آوردم.
به هر دستی که به سمتم خوراکی پیشکش می کرد تعظیم نکردم
و پایمردی کردم تااین وسوسه مرا از مدار الهی ام دور نکند.
ای معنی تازه، تشنه بودم، با دریافت تو تشنه تر شدم.
هر فکری که مرا از یاد او غافل می کرد رها کردم
با آن که بی تاب چیدنت بودم اما در پناه نام او صبوری کردم و تاب آوردم.
هر جا خستگی و تنگدستی مجالم را تنگ تر می کرد گفتم
چه خوش است آسایش بعد از دشواری!
هر جا ستاره ها گم می شدند به نوید قدم های صبح دلخوش بودم که اگر اینجا شب است جایی روز است
و نوبت روز ما نیز خواهد رسید!
به تاریکی اقتدا نکردم
چرا که با خورشید غایب بیعت کرده بودم و وفادارانه به ظهورش باور داشتم.
ای معنی تازه ، ای میوه نوبرانه در دل این شب پاییزی!
تو حرمت عطر کدام باغی!
که دل جز به بوی وصال تو آرام نمی گیرد
و جز تو و در پناه تو متعالی نمی شود.
رد پای تو را نمی توان درسیاهی محض هم گم کرد!
ای اصل اصل جان ، هیچ بدل کاری نمی تواند تو را تقلید کند
و آن که به دنبال توست به دعوت مستقیم از طرف تو، به این راه خوانده می شود.
تو از عطر وجودت نشانی به مشتاقانت می بخشی که آنها بعد از گذر از ناهمواری ها،
سختی ها،
کاستی ها
و زشتی ها
وادی امن را هرگز گم نخواهند کرد و چنین است که حال آنها همواره خوش است.
ای معنی تازه!
حضورت را در همین حوالی حس می کنم.
تو از شاخه روحم جدا شدی و پس از انتظار،
هنگام که روز برآمد، به دامان حسم افتادی!
تو را لمس کردم
و حالا تو صدای نفس هایم را می شنوی!
دلم می نویسد. من کاتب دلم!
اگر می لرزم،
اگر در ارتعاشم،
اگر نفس هایم به شماره افتاده ،
نبضم تند می زند،
اگر ملتهبم،
برای آن است که این حس، مهمان تازه ای است.
میوه ای نوبرانه، باهم این میوه را کشف کنیم.
و پیش از دانایی و دانستن نگوییم و ندانیم تا حق، خودش جهل ما را بپوشاند.
صدای نفس هایم را می شنوی؟
صدای نفس هایت را می شنوم!
ما و همه موجودات همواره درحال دعوتیم،
دعوت ازهرسویی که در آن هستیم به سمت مدار و جاذبه عشق الهی،
خالق هستی مارا به سمت حلقه خود جذب می کند،
با نشانه ها و حوادث و پیام هایی که به اشکالی خلاق گفته و ابراز می شوند.
اگر هشیاری موجودات کامل باشد،
پیام را می شنوند
و به سمت آن مدار حرکت می کنند
و به محض آن که در آن مدار قرار می گیرند احساس رضایت،
آرامش،
شادی و شعفی
لبریز شده از جام وجود می کنند،
احساس آزادی و رهایی،
احساس امنیت و اعتماد به همه ذرات وجود،
احساس عشق و مهری بی قید و شرط به همه موجودات در هستی،
کششی ناگزیر به سمت خیر و نیکی،
دراین حالت نیروی عظیمی که خداوند به انسان هدیه کرده آزاد می شود و شگفتی ها می آفریند.
در این حال انسان در حال سازندگی مدام،
مهرورزی،
کشف و اختراعات علمی و کاربردی،
کمک و امداد به همنوعان و هر موجودی خواهد بود،
که همگی نشانه در مدار منبع عشق الهی بودن است.
دعوت به سمت این مدار کیهانی با حوادث به ظاهربی اهمیت و کوچک آغاز می شود
و بهمین علت ما به آن بی توجهیم،
چرا که ظاهر امر را ناچیز تلقی می کنیم.
درحالی که نظام کاینات به قدری اسرارآمیز و دقیق و مرتبط بهم عمل می کند که هیچ حادثه ای در آن اتفاق نیست و
هرعمل و عکس العملی از ذات شعورمند هستی الهام،تاثیر و فرمان می پذیرد.
بنابراین هر حرکتی را در هر سمت و سویی،
دعوتی برای اتصال به مدار عشق الهی بدان!
از خودت بپرس نشانه ها به تو چه پیامی می دهند؟
آیا دراطراف تو کسانی هستند که همراهی،
معاشرت و ارتباط با آنها،
تو را ازمدار الهی، دور می کند تا نزدیک؟
آیا ادامه این رفتار اجتماعی، یا فردی من دعوت بسوی مدار عشق الهی است یا دور شدن از آن!
آیا رفتن به این مسیر حرفه ای و شغلی در نهایت مرا به مرکز عشق کیهانی نزدیک می کند یا دور؟
از خودت بپرس چگونه می اندیشی؟
آیا جهت گیری افکار تو در جهت افزایش نیروی عشق درتوست یا ایجاد تنافر و تاریکی نسبت به دیگران!
آیا مطالعه این کتاب معاشرتم،
انتخاب رشته تحصیلی ام،
طرز بینش و تفکرات من،
شغل و حرفه و تجارتی که پیش گرفته ام دعوت از جانب اوست به سمت او،
به سمت متعالی شدن،
زیباتر شدن،
داناترشدن،
لطیف تر شدن،
یا فاصله ازاوست
و همه لطایف و زیبایی ها!
دراین نگاه ، خود را میهمانی ببین که میزبانان ازهر جنس و خلق و خویی، تورا بسوی ضیافتی دعوت می کنند،
آیا به هر دعوتی و به هر نیت و قصدی به سوی آن ضیافت کشیده می شوی؟!
این جاست که آرزو می کنی،
پیش از روبرو شدن با خورشید،
ای کاش شب را می شناختی.
تا لحظه دعوت مستقیم حق را، به غفلت باطل نکنی!
این جاست که می یابی اصل با بدل چه تفاوتی دارد
و اگر دل آگاه نباشی رد پای خدا رادردل مشغله ها، گم خواهی کرد،
پس هررنج یا اندوهی یا تنگدستی و یا مشکلی که درحال حاضر به آن مبتلایی می تواند، به نشانی راه درست و سلامت و هدایت گرانه درزندگی و سلوک تو تبدیل شود.
نسخه ای که می توانی به کمک آن اصل رااز بدل بازشناسی،
بهین راحتی تصمیم های نادرست را تغییر بده،
آیا این طرز فکر،
این نوع رفتار،
این نوع معاشران،
مرا به مرکز الهی نزدیک می کنند یا دور؟!
آیا ازخودم احساس رضایت دارم؟!
آیا وقتی به انسان ها می نگرم آنها را تداوم خودم می بینم؟
یا آن ها را رقیب یا دشمن تصور می کنم؟
چقدر به دیگران می اندیشم؟
چقدر بی حوصله ام؟
آیا درحال قضاوتم یا درحال بخشش!
هرفکری یک دعوت کننده است.
یک میزبان مرموز نامریی!
آیا فکر تو، تو را به سمت مدار عشق الهی می کشاند!
آیا فکر تو می خواهد روزی معنوی تو را بیفزاید
یا در حال جنگ با اقتدار معنوی توست.
با افکار مخرب ، با افکاری که تو را از مدار عشق الهی دور می کند، نجنگ!
فقط این افکار را انتخاب نکن.
به محض آنکه بی تفاوت از کنارشان عبور کنی ، محو و نابود می شوند.
تمام این افکار ، قدرت شان رااز انتخاب و باور تو می گیرند،
رهای شان کن و آنگاه اقتدار بی کرانه وجودت را کشف کن.
با رفتار و گفتار و پندار نیک،
خودت را در معرض توجه ذات پاک حق قرار بده،
آنگاه همه موجودات در خدمت تواند
تا تو را به ساحت عشق الهی دعوت کنند
و خود نیز،
یکی از آن دعوت شدگان خواهی بود که خداوند از طریق پاک بینی و پاک رفتاری تو سایر موجودات را به ضیافت عشق خود جذب می کند.
چه خوش است حال آنان که پس از دوری و فراقت و غم و درد به ضیافت عشق الهی دعوت می شوند
و از آن لحظه به بعد انتخابی جز ملاقات لحظه به لحظه با حضرت حق، نخواهد داشت.
چه خوش است حال آنان ، چه خوش است ...

DpiGuide.Com


DpiGuide.Com

_________________
منتظر هیچ دستی ...
در هیچ جای این دنیا نباش!
اشک هایت را با دست های خودت،
با همین دستمال چرک تنهایی پاک کن.
خواندن مشخصات فردی ارسال پیام شخصی ارسال email

melisa
Forum Administrator
Forum Administrator


عضو شده در: 14 شهریور 1386
پست: 1498
محل سکونت: پشت کامپیوتر blank.gif


امتیاز: 6
[وضعيت كاربر:آفلاین]

پستتاریخ: جمعه 17 آبان 1387 - 16:59 پاسخگویی به این موضوع بهمراه نقل قول بازگشت به بالای صفحه

DpiGuide.Com

«تقدیر»

باید تو رو پیدا کنم ، شاید هنوزم دیر نیست
تو ساده دل کندی ولی، تقدیر بی تقصیر نیست
با این که بی تاب منی ، بازم منو خط میزنی
باید تو رو پیدا کنم ، تو با خودت هم دشمنی

کی با یه جمله مثل من می تونه آرومت کنه
اون لحظه های آخر از رفتن پشیمونت کنه
دلگیرم از این شهر سرد ، این کوچه های بی عبور
وقتی به من فکر میکنی ، حس میکنم از راه دور
آخر یه شب این گریه ها سوی چشمامو می بره
عطر تنت از پیرهنی که جا گذاشتی می پره
باید تو رو پیدا کنم ، هر روز تنها تر نشی
راضی به با من بودنت حتی از این کمتر نشی
پیدات کنم ،حتی اگه پروازمو پر پر کنی
محکم بگیرم دستتو احساسمو باور کنی

ترانه بسیار زیبای «تقدیر» از شادمهر

DpiGuide.Com

_________________
سوده محمدآبادی
وبلاگ شخصی من در وردپرس!!
امضای آنلاین من
DpiGuide.Com
خواندن مشخصات فردی ارسال پیام شخصی ارسال email مشاهده وب سایت این کاربر شناسه عضویت در Yahoo Messenger شناسه عضویت در MSN Messenger

melisa
Forum Administrator
Forum Administrator


عضو شده در: 14 شهریور 1386
پست: 1498
محل سکونت: پشت کامپیوتر blank.gif


امتیاز: 6
[وضعيت كاربر:آفلاین]

پستتاریخ: جمعه 17 آبان 1387 - 17:07 پاسخگویی به این موضوع بهمراه نقل قول بازگشت به بالای صفحه

melisa نوشته است:

این تاپیک به انجمن ادبی و هنری منتقل شد.

_________________
سوده محمدآبادی
وبلاگ شخصی من در وردپرس!!
امضای آنلاین من
DpiGuide.Com
خواندن مشخصات فردی ارسال پیام شخصی ارسال email مشاهده وب سایت این کاربر شناسه عضویت در Yahoo Messenger شناسه عضویت در MSN Messenger
نمایش پستها:       
ارسال موضوع جدید   پاسخ دادن به این موضوع   تشکر کردن از تاپیک   Printer-friendly version

مشاهده موضوع بعدی
مشاهده موضوع قبلی
شما نمی توانید در این بخش موضوع جدید پست کنید
شما نمی توانید در این بخش به موضوعها پاسخ دهید
شما نمی توانید موضوع های خودتان را در این بخش ویرایش کنید
شما نمی توانید موضوع های خودتان را در این بخش حذف کنید
شما نمی توانید در این بخش رای دهید
شما نمیتوانید به نوشته های خود فایلی پیوست نمایید
شما نمیتوانید فایلهای پیوست این انجمن را دریافت نمایید

:: DpiGuide.Com Forums ::
تمام زمانها بر حسب GMT + 3.5 Hours می‌باشند
Forums ©
 
PHP-Nuke © 2004 Francisco Burzi
INP-Nuke

مدت زمان ایجاد صفحه : 0.24 ثانیه

:: DpiGuide.Com - Copyright All Rights Reserved By DpiGuide :: Info [at] DpiGuide.Com [dot] Com ::